حكيم زجاجى

1269

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بزرگى او مىكنم با تو ياد * بدان تا بدانى از آن پاك‌زاد ز عقل و خرد مرد را مايه بود * ز زين الكتاب او مهين پايه بود ظهير آن‌كه بد اصلش از فارياب * روان خاطر و شعر گفتى چو آب ثنايى به سلطان فرستاده بود * در آن نظم داد سخن داده بود يكى قطعه هم از پى شمس دين * فرستاده بد همچو درّ ثمين يكى روز سلطان چو خرم بهار * نشست از بر تخت و بگشاد بار درآمد سراينده راوى ز جاى * ستادند ميران سراسر به پاى فروخواند چون آب نظم ظهير * حديثى روان خوش‌تر از شهد و شير چو فارغ شد از خواندن مدح شاه * بفرمود طغرل شه دين‌پناه كه ننشيند اينجا يكى تن ز پاى * باستند يكسر به عقل و به راى كه تا مدح طغرايى كامياب * بخواند روان مرد راوى چو آب نيارست يك تن نشستن ز پاى * كه تا قطعه برخواند و شد باز جاى وزير و بزرگان برافروختند * يكايك از آن غصه مىسوختند دل خواجه خرم شد از كار شاه * برافروخت رويش چو تابنده ماه فلك غيرت آورد در كارشان * به هم برزد آن تيز بازارشان مكن بر فلك تكيه كاو بىوفاست * همه كار او ظلم و جور و جفاست بدارد به ناز و برد بر فراز * به زير آورد تا نماند دراز كنون قصهء رزم سلطان شنو * سخن‌هاى شيرين‌تر از جان شنو ز پانصد نود سال چون شد بسر * شد از چرخ دون كار زيروزبر فلك بىوفا ، دهر غدار شد * گل و لاله در چشم‌ها خار شد فروبرد اين اختر تابناك * سر و تاج شاه جهانبان به خاك رزم سلطان طغرل با خوارزمشاه تكش و كشته شدن سلطان خبر ناگه افتاد در بوم‌وبر * سراسيمه شد عالمى ز آن خبر به سلطان بگفتند كآمد سپاه * زمين و زمان گشت يكسر سياه تو از رى به همدان شو اى شهريار * سپه گرد كن از يمين و يسار